تبليغاتX
اتاقی از آن خود
سالی که گذشت
سالی که گذشت ادامه ای بود بر ان چه بود و بودم. خوب و بدش مهم نیست، مهم این است که روز به روز زودتر می گذرد و من و ما را پررنگ تر از ان چه بودیم می کند، در خوبی و بدی. در خودخواهی و دیگرخواهی. در من بودن و تو نبودن. در عادی بودن و روزمره شدن. 

بد نیست  ان ارامش مثال زدنی که بودن کنار عزیزی به تو می دهد و بودن با عزیزان زیباترش می کند. خوب است همه خوش باشند و ما نیز. چه می شود دیگر خواست.

اما می شود بیشتر خواست و ناله کرد بر احوال و روزگار. که می خواستم بنویسم و کم نوشتم. می خواستم کار ناتمام تمام کنم و نشد و نمی شود. اما واقعا ناخوش نیستم بر همه نکردن هایم و نشدن های پشت سرش. نمی دانم چرا. اما حالی مثال مستی دارم، هستی و انگار نیستی. کمتر هیجان زده می شوی اما خودت هیجانی. کاری نمی کنی و مشغولی. مشغول به حال خویش و سرخوش از روزگارت که نه به بدی گذشته است و نه به خوبی ان. فقط هست و هستی و می مانی.

چه بگویم برای روزهای نیامده که گاهی فکر می کنم بهتر از امروز نمی تواند باشد. نه به خاطر خوشی زیاد امروز و نه به خاطر کسالت هر روز. بیشتر به خاطر این که بیشتر از این را چندان تصوری ندارم. تنها رویاهایست که برنیامدنشان هم وزنه سنگینی نیست در ترازوی زندگی. که اگر حال امروزم را هزار سال دیگر هم داشته باشم خسته نمی شوم.

چیز بیشتریط نمی ماند برای گفتن. اما سال پیش رو را بیشتر ذخیره خواهم کرد. سال های پشت هم خرج کردن تمامم می کند و تمام شدن می ترساندم. پس می ماند چیزی مثل تلاش...


+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت2:35 قبل از ظهرتوسط لیلا |
زمان
سلام

هيچ خبري نيست،

زمان مثل رويا پيش مي رود

+نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت0:54 قبل از ظهرتوسط لیلا |
سال نو مبارک

چند دقیقه بیشتر به آخر این سال و اول اون سال نمونده و من یک کم بیشتر وقت ندارم واسه ی نوشتن.

حال غریبی دارم، به هر حال بعضی ها که همیشه این موقع پیششون بودم یا اگه نبودم چند روز نگذشته می دیدم شون رفتند و خیلی طول می کشه تا ببینمشون. بعضی ها رو هم که تمام سال با هم بودیم و همیشه می دیدیم الان نمی بینم.

به هر حال امسال هم سالی ست و می گذره مثل بقیه سالها. امیدوارم سال جدید به خوبی سال کهنه باشه و یکم از اون بهتر. چون خیلی سال خوبی رو گذروندم.

امیدوارم واسه ی همه سال خوبی باشه

سال نو مبارک

+نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت3:38 قبل از ظهرتوسط لیلا |
قلب ها
ژان پل سارتر می گه:


مراقب قلب ها باشيم


وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم

پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم

وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم


و همچنان تنها می مانیم



هیچ چیز آسان تر از قلب نمي شکند

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت0:34 قبل از ظهرتوسط لیلا |
تولدت مبارک
روز تولدت
مثل ان سال
شمع ها را روی کیک ات کاشتم
ان سال را یادت هست
اولین بار بود
و تو پای ان ها گریستی
ان شب
چه تنها بودیم
چه سکوتی بود
و چه هراسی داشتیم
یادم هست
عجیب حیران ات بودم
و عجب پای گریزی داشتی
مست بودم
برای بودن و نرفتنت
چوب پشت چوب
لای چرخ روزگار انداختم
نمی دانم چقدر گذشت
اما دیدی
شب نشده
هزار خاطره توی دفترت داشتم.

برای روزها که سی و یکمین تولدش را هفته پیش جشن کرفتیم.

و حوا که  سی و دومین تولدش هفته پیش بود

و حالا که امروز دارم این پست را می گذارم باید سی و یکمین تولد سارا رو هم تبریک بگم که ان قدر دوره که نمی تونم ببوسم و بغلش کنم. امیدوارم هر جا هست شاد و خوشبخت باشه!


+نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت5:40 بعد از ظهرتوسط لیلا |
باز هم

شايد مثل هميشه از اميد نوشتن و انگيزه دادن و به جلو راندن چندان مناسبتي نداشته باشد، شايد كه هميشه بر اين طبل كوبيده باشم  و هميشه گفته باشم "مهم نيست" "اشكالي ندارد"

 

شايد تو هميشه شنيده اي كه ناليده ام و خسته شده ام و به زمين و زمان و خودم و خداي خودم بد و بيراه گفته ام دائم خودم را در اجباري قرار داده ام كه نه به ان پررنگي بود كه مي گفتم و نه به ان محكمي كه مي پنداشتم

 

شايد هميشه خواسته ام كه اين چند روز بگذرد و اين مرحله سپري شود و اين يكي بيايد و ان يكي برود و هر روز به  هر دليل بهانه وار يا به هر بهانه ي بي بديلي كه در آستين و جيبم يافت مي شد همه چيز را عقب رادنم و نشستم و روزگار به انتظار گذراندم.

 

شايد هم هميشه خودم را خورده ام كه اين چرا اين گونه است و ان چرا اين گونه نيست و من چگونه ام چرا احواله ما دائم از اين گونه به ان گونه است و هيچ وقت خودم نه گونه اي بوده ام  نه خواستم گونه اي خاص بمانم كه دائم نگويم يا نگويي اين چه بيخود گونه ايست و ان يكي پا بالاي پايش بياندازد و بگويد وقت دگرگونگي ست و من دهانم باز بماند از اين همه گونه به گونه گي.

 

شايد هم هميشه يكنواخت بودن و يك جا ايستادن و يك گونه بودنم نه تنها من را كه تو را و احوالت را نا خوش كند و دلم بخواهد يا دل تو براي من بخواهد كه اين بار به جاي اين كه از ان يك اميد يا صفر پوچي بگويم يك چيزي از خودم تراوش كنم كه همان وسط بماند و همچنين كه مي گويند ميانه گرا باشد و ان وسط را نگاه دارد كه اين الاكلنگ چپه نشود و باز ما همان ميانه بمانيم و ميانه دار شويم. همان طور كه هميشه بوديم و همه جا بوديم و اگر زماني نبوديم مشغوليم به اين فكر كه چون ميانه دار نبوديم پس بد بوديم.

 

شايد هيچ قطعيتي نباشد و شايد هيچ نسبيتي نباشد اما هميشه نسبتي هست بين تمام روزهاي خوب و بد و كسالت و شك و برزخ و ميانه حالي، شايد كه ميانه بودن حال ادم را خوب نگه دارد براي هميشه اما اين هم اسير تكرار مي شود و تكرار حال ادم را بد مي كند و اگر دوزخي نكند به برزخ مي كشاندت كه چرا من هميشه حالم اين است و احوالم ان، پس چرا گاهي زياده نرويم كه مجبور شويم پس بگرديم و حالي بكنيم تا حالي بيريم و گاهي حال ما راببرند و بي حال بمانيم. بد نيست گاهي بيراه رفتن و ناجور رفتن و تند رفتن و زياده رفتن و...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت4:30 بعد از ظهرتوسط لیلا |
نوشته و ننوشته ها
من که از خودم می نویسم، اما همه ی آن من ها، من نیست، فقط کسی ست که می توانستم من باشم اما نه این من، همان یکی من که نه شما می شناسید و نه من.

هدف تنها نوشتنی نبود که نوشتم، بیان بی صداقتی ما بود با خودمان. با تمام ارزش هایی که زمانی در سر می پرورانیم و زمانی چه آسان فراموش می کنیم. تازه ماجرا به این جا ختم نمی شود اصل ماجرا همین است که بیاد نمی اوریم اهمیت آن چه را که از یاد برده ایم.

زیاد دیدیم عاشق و معشوق،  جان به فدای دوست، اهل کتاب و فلسفه، کمال خواه و کمال جو. اما این زیادها را کِی دیده  ایم؟ اگر کمی دل به آمار دهیم خط میانگین چقدر از بیست سالگی فاصله دارد؟ من که فاصله ای را باورم نیست.

همه در جوانی دچار تبی می شوند و بعضی ها دچار جوی، اما قضیه تب و جو که بگذرد چقدر می مانند که همچنان دچار باشند و بیمار.

انگشت شمارند فرزندانی که در نوجوانی و جوانی یاغی گری نکرده باشند و سودای زندگی متفاوت و روابط خاص و ناب را در دل نپرورانده باشند، و باز انگشت شمارند آن ها که آن گونه که در جوانی اندیشیده اند در سال های بعد از جوانی زیسته اند.

می دانم آن چه گفتم نه نو بود و نه تازه اما دوست دارم بعضی چیزها را هی بگویم که یادم نرود. که خسته نشوم و مانده نمانم.

اما حکایت آن منی که قصه را گفت حکایت "آموختن ادب بود از بی ادبان" که من تنها خاطراتم را به او قرض دادم.

و حکایت دیر نوشتن من قصه تکراری جنگ وقت است با زندگی ما!

با پوزش از دیر آمدنم و

با سپاس از نظرات همه ی دوستان مهربان.


+نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت4:30 بعد از ظهرتوسط لیلا |
ما چند تا دوست


نگاه کن ببین این یارو داره چی میگه، عجب حرف مسخره‎ای، از اون حرفهای کلیشهای همه‎ی مادرها، انگار دوست آدم هووی اون هاست که تا سرو کله یه دوست دور و بر آدم پیدا میشه شروع میکنن زیر آبش رو زدن. فرقی هم نمیکنه که این دوسته چه جوریه! همش به روت میارن که تو تجربهاش رو نداری و نمیفهمی و فقط وقتی بزرگ شی میفهمی. می‎بینی که دوستهات از کنارت میرن و کسی جز خانواده واسهی آدم نمیمونه. حالا اگه فقط اینو بگن قبول ولی این یکی دیگه داره خیلی زیاد روی می‎کنه یه کاره میگه :

" حالا بزرگ میشی میبینم اسم چند تا از دوستات یادته! "

آخه اینم شد حرف. مگه قراره آلزایمر بگیریم، تازه اگه آلزایمر هم بگیریم ممکنه اسم همه یادمون بره، حتا اسم مامانمون! مامان خودم هم کم از این حرف‎ها نزده. خوبه که من درسهام رو میخوندم که هر از گاهی که میخواستم با دوستهام برم بیرون غرغرش به راه بود. اگه مثل آرش بودم که من رو میخورد! گرچه اون پسره آنقدر پر رو بود که مامان جرات نمیکرد ازش بپرسه کدوم گوری میری و کی برمیگردی چه برسه به این که بپرسه با کیا میری! اون خودش مامان رو درسته قورت میداد.

 ولی این مامانه ول کن نیست، پشت سر هم داره غر میزنه. اصلا من چرا نشستم دارم این سریال مسخره رو نگاه میکنم. همه سریال‎هاشون همین جوریه! پر آدمهای کلیشهای و حرفهای کلیشهای و داستانهای آبکی. کلا چند تیپ آدم بیشتر ندارن، مامانها همه یه شکل، مهربون و کار درست، بچه ها هم دودستهاند یا اونایی که حرف گوش میکنن عاقبت به‎خیر می شن یا اونهایی که حرف گوش نمیکنن و آخرش میفهمن که اشتباه کردن و با دعای مادرشون سر به راه میشن! یا اگه نشن به قول خودشون "خیر نمیبینن" .

یعنی خیر به نظر اونها اینه که بچسبی ور دل خانواده‎ات و حماقتهای تاریخی اونها رو ادامه بدی. اصلا اگه به مامانم بود من الان یه دونه دوستم نداشتم و به قول خودش تو "غربت" میپوسیدم! حالا فعلا که نپوسیدم ولی از بیکاری دارم سماق میمکم . آخه این بیخیرها معلوم نیست کدوم گوری رفتن و سرشون تو کدوم سوراخه که من فلک زده توی این روز تعطیلی باید بشینم این سریال مزخرف رو نگاه کنم و به زمین و زمان فحش بدم!

اون مینای مسخره که صد سال ازش خبری نبود، حالا که پیداش شده خبر مرگش وقتی با شوهر جانش میزنن به تیپ وتاپ هم گوشی رو ور میداره که آخ لیلا بیچاره شدم و چیکار کنم و خسته شدم، اما وقتی حال خودش و آقای شوهرجانش خوشه میرن حاجی حاجی مکه. اون موقع دیگه به قول خودش:

"وای لیلا جون من همش یادتم ولی باور کن آانقدر سرم شلوغه وقت نمیکنم بهت زنگ بزنم، شرمنده!"

خوب نزن. به جهنم.

حالا این هیچی اون مهسای احمق رو بگو که همش دستمال دستشه و هر جا میره سفره دلش رو پهن میکنه و زر زر گریهاش به‎راه ست. من  بهش گفتم که با این پسره رضا نپره که بدردش نمیخوره! آخه هیچ آدم عقل داری با آدمی که تو دوره نامزدیش دعوا داره عروسی میکنه که این بی عقل کرد. حالا همش آویزون این و اونه که برن سراغش و بهش بفهمونن که یا طلاقش بده یا بیاد خونه حداقل! خبر مرگش. آخه آدم آنقدر نکبتی! بهش هم گفتم به من چه که راه به راه برم خونش که تنها نباشه! خوب برو کاسه کوزه‎ات رو جمع کن ور دل ننهات بشین. تو که دل نداری تنها زندگی کنی و این غلط‎ها چیه میکنی. پدر آدم رو در میاره آنقدر هی میگه : "هیس! صدای پا میاد"

"هیس! صدای در میاد"

"هیس صدای کلید میاد"

ولمون کن بابا!

این آدمهای کج و کوله که تنه نزده ولو شدن وسط زمین چه بدرد من میخورن؟ اصلا همهی دوستهای دانشگام لت و پارن، حداقل دوستای دبیرستانم هیچی که نبود آدم باهاشون راحت بود، انگار همشون مثل خودم بودن. کاش یه سفر میرفتم گرگان ببینمشون! گرچه شماره هیچ کدوم رو ندارم ولی یه جورایی میشه ردشون رو پیدا کرد. چون شماره مامانهاشون رو دارم. چه روزهایی بود. چه حالی میکردیم. هر روز میرفتیم بیرون. بعد از کنکور بود، خیال همه راحت بود و واسه خودمون ول میچرخیدیم. هر شب. با اون قیافههای خندهدار اون موقعها، 7-8 تا دختر سیبیلو با رژ صورتی ماسیده روی لبشون که چون عادت به رژ زدن ندارن موقع حرف زدن لبهاشون رو کج و کوله میکنن. با این توهم که همه دارن نگاه‎شون میکنن! من که خودم خیلی سیبیل نداشتم ولی رویا سیبیلو بود واقعا! با اون همه لبی که داشت. تازه دیوونه عجب گندکاری‎ای هم کرد. خیلی ضایع شده بود، موهای پررنگ گوشه‎های سیبیلش رو با دستهاش کنده بود و شده بود شبیه هیتلر. جراتم نداشت که بقیهاش رو بکنه خیر سرش. آخرش هم شوهرش دادن. آخه قبول نشد دیگه. چیکار میکرد خوب. شوهر کردنش یه حسن داشت که زودتر از همهی ما به سر و صورتش یه صفایی داد. شب آخری خیلی گریه کرد به خاطر من. آخه فقط من تهران قبول شده بودم. ولی چقدر اون دختره "الی" بهم حسودی میکرد . یه جوری همش متلک بارم میکرد و آخرش میخندید که یعنی دارم شوخی میکنم! ولی ازخندههاش با اون مدلی که لبش رو جمع میکرد معلوم بود که داره از حسودی میترکه! خوب میخواست درس بخونه، مگه کسی جلوش رو گرفته بود. اون موقع که خانم فکر قر و فرش بود و واسهی خودش موهای وسط ابروش رو میگرفت من از خجالت پشمهای صورتم دوست نداشتم برم بیرون. اون وقت خانم خوشگله هنوز دیپلم نگرفته تو خیابونها ولو بود. تازه از پسرها هم شماره گرفته بود. بهش گفتم:

" آخه آدم تو خیابون که دوست پسر پیدا نمیکنه، حداقل برو دانشگاه یه آدم حسابی گیرت بیاد. "

خیلی تو جو بود و دائم واسه ما خرکلاسی میومد که چی مامانش روسری سر نمیکنه و به قول خودش امروزی هستن. در حالی که اگه کسی هم میخواست پز بده زهره باید میداد که مامانش دندان پزشک بود و واسهی خودش کیا و بیایی داشت. تازه خارج هم رفته بودن! البته زهره کلا تودار بود و ولی وقتی میرفتی پیشش خیلی تحویلت میگرفت. خیلی با معرفت بود. برام کادو هم گرفته بود. مامانش گفته بود سوز تهران پدر پوست دست رو در میاره. خیلی از دستکش‎اش خوشم اومد، فکر کنم سلیقه مامانش بود. منم تمام شب دستکش دستم بود ولی موقعی که داشتیم به هم قول میدادیم ملیحهی بیخیر اونو از توی دستم کشید. آنقدر محکم کشید ترسیدم پاره بشه. شفته خانم میگه با دست کش نباید قول بدی. اون شب هم شبی بودها. بدجوری جو گیر شده بودیم و تازه اون فیلمه رو دیده بودیم. اسمش یادم نیست ولی همون فیلمی بود که چند تا دوست توی یک کافه قرار گذاشتن همدیگر رو بیست سال بعد همون جا ببینند. به نظر ما خیلی کار جالبی اومد، ما هم واسهی بیست سال بعدمون قرار گذاشتیم. فکر کنم دوازده سال گذشته ولی اصلا یادم نمیآد که کجا قرار شد جمع شیم. اون موقع که دست دادیم تو خیابون بودیم. خیابونش یادمه. فکر کنم برای ساعت نه شب قرار گذاشتیم. یکی از روزهای آخر شهریور ...بعد از اعلام نتایج کنکور. خیلی عجیبهها یادم رفته چه روزی بود!

 حالا بعدا که بر و بچ رو پیدا کردم ازشون میپرسم قرارمون چه جوری بود. فکر کنم اون شب هشت نفر بودیم:

من و الی، زهره، رویا، معصومه و ... و  بقیه

بقیه، ... بقیه... کیا بودن؟ یادمه‎ها! چند تا از قیافه هاشون یادم می‎آد... اون دختره، اون دختره که خیلی سفید بود و لپ‎های تپلی داشت. اسمش... اسمش ...اسمش چی بود...



تمرینی جهت تمرین داستان نویسی. و برای کلاسی که استادش "مستبد منور " است!

 منتظر نقد دوستان هستم! بی صبرانه...


+نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت4:32 بعد از ظهرتوسط لیلا |
پاییز آمده است...

پاییز می آید


روی برگ درخت می رقصد

رنگ می سازد

زرد و قرمز

چشم نواز من و تو.


خورشید را میکشد آن طرف‎تر

کمی کج‎تر

تا  از پنجره‎ هم بگریزد

سلامی بر من و تو.


 باد می‎شود و می‎رود روبوسی

به سراغ گل‎ها

خنکای صبح

ارمغان من و تو

قطره قطره، سطل سطل

می ریزد دریای روز

در شب

خوش به کام من و تو.


فصل عشق است گویا

نکند دیر کنی

پاییز آمده است

از برای من و تو.

+نوشته شده در شنبه دهم مهر 1389ساعت0:30 قبل از ظهرتوسط لیلا |
حالا من نه تو

حالا من نه تو، حالا اومديم يه وقتي خواستي يه كاري بكني، حالا  تو نه من، من چيكار مي‌كردم؟ فرض كن چيكار مي‌‌كردم اگه تو يه كاري رو شروع مي‌كردي؟

حالا فرض هر كاري هم نه، يك كاري مثل همين كاري كه من مي‌كنم، يعني گاهي يا هر از گاهي مي‌كنم، همين وبلاگ نويسي. حالا فرض كن هر از گاهي تو مي‌نوشتي، فرض كن توي وبلاگي مثل همين كه من مي‌نويسم مي‌نوشتي. همين اتاق خاكستري، حالا فرض كن من  هر چند وقت يه بار مي‌اومدم به وبلاگ تو كه هر چند وقت يه بار به زور توش يه چيزي مي‌نوشتي سر مي‌زدم. حالا سر زدنش رو فرض نكن. فرض كن هر چند وقت يه بار مي‌اومدم و برات يه كامنتي چيزي مي‌گذاشتم. حالا بگو اگه اولين نفر نبودم كه از محال بود كه نباشم بلاخره دومين نفر كه بودم. حالا مي‌توني بگي نبودم. اما مگه مي‌توني بگي نبودم واسه مني كه به فرض خيلي هم نخواهم به يكي توجه كنم آنقدر مي‌كنم كه از اون قدري كه اون كس اگه بخواد خيلي توجه بكنه هم بيشتره. تازه اونم نه واسه‌ي هر كسي واسه همين تو كه فقط يه كسي اونم واسه‌ي من.

حالا تو نه من، بيا نگاه كن ببين صد ساله كه يه كامنت هم نگذاشتي كه دلم خوش بشه و ذوق كنم و يه توهمي هم بزنم كه حالا فرض كن خواستم با همين توهم كه بهم دادي پيش برم و حالا فرضا دچار يه خود باوري نصفه نيمه هم بشم كه مي‌خواهم نويسنده بشم و حداقل هم يه نفري هست كه بگه مي‌توني.

حالا تو نه من، من اگه بودم واسه‌ي هر خط نصفه و نيمه يه تعريفي حالا هيچي كه نه يه هندونه‌اي چيزي زير بغلت به زور جا مي‌دادم يه جوري كه نفهمي چقدرش خالي بنديه. حالا اگه يه هندونه هم نشد حداقل يه نصفه هندونه‌‌اي يا يه قاچ گنده‌اي رو بزور مي‌چپوندم تو دهنت كه حال كني و يه جوني داشته باشي تا دوباره بياي و توي اون وبلاگت يه چيزي سر هم كني كه حالا من دوباره بگذارمت رو سرم و حلوا حلوات كنم كه تو اين و اوني و ....

حالا تو هم نه اون يكي هاي ديگه هم يكي از يكي بدتر. همه توقع دارن ببيني شون و حواست بهشون باشه اما نه سر مي‌زنن نه حرف مي‌زنن نه انگار كه هستن اصلا معلوم نيست چه خبره. البته هستن يه اندكي كه واسه ي هر نصفه نيمه نوشته‌ي من يه اظهار لطفي مي‌كنن كه خوب واسه من همين خيليه ولي خوب آخه مي‌دوني كه اينم كه مي‌گم نمي‌دونم انگشت يه دست هم نميشن و جاي تو و يه چند تاي ديگه خاليه.

حالا من نه تو. حالا تو نه من چه فرقي مي كنه!

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت5:46 بعد از ظهرتوسط لیلا |