تبليغاتX
اتاقی از آن خود
امشب نمی خوابم
فردا را نمی خواهم،
امشب من نمی خوابم.
 
روز را نمی یابم،
پس شب هم نمی خوابم.

 از تاریکی پایان روز بیزارم،
 هر شب را نمی خوابم.

 سهم ام از درازای روز، تباهی شب است. گر امشب را نخوابم امروزم را به فردا می دوزم و یک شب اضافه خواهم داشت، من و این همه فکر و یک روز طولانی ....
-چه خواهد شد اگر فردا نیز نخوابم.-
 هر شب به امید فردایی تن به خاموشی شب می سپارم که به طلوع هیچ فردای متفاوتی امیدم نیست. هر روز را به امید روزی آغاز می کنم تا گامی باشد به سوی رویاهایی که همچنان اصرار دارند بر رویایی ماندن شان، لحظه ها یکی بعد از دیگری می پرند و می دوند و می روند و من می مانم با تمام کارهای نکرده و روزهای تباه شده. هر روز می کوشم که هر چه سریعتر تمام کنم هر آن چه که "باید" تا باقی بماند از روزم چیزی برای آن چه "می خواهم". ولی از این گردش روزانه روزها چیزی نمی ماند به جز شب های تاریک و خسته و خمور برای آساییدنی که آبستن هیچ چیزی نیست جز خودش. من می مانم و حسرت تمام روز رفته و آرزوی روزهای متفاوت آینده و هر سال که می گذرد عمیق تر در می یابم که هیچ زنده گی کاملن متفاوتی برای من قلم نخواهد خورد و قصه من و روز و شبم افسانه تکرار پذیر زنده گی میلیون هایی ست که در اطرافم جریان دارد و این نالیدن های گاه و بی گاه تنها توجیه گر لحظه هایی ست که ذهن ناتوانم در به در بدنبال راه فراری می گردد و این کلماتِ به سختی چیدمان شده خبر از هیچ استعداد نهانی نمی دهند و تنها راه سومی هستند برای من و امثال منی که با کلمات ساده تر قادر به توجیه خویش نیستند و هر چیز ساده ای را در زرورق فلسفه می پیچند و به خوردِ خودشان می دهند تا شاید این افسون "متفاوت بودن" همچنان بر زندگی شان سایه افکند و در جواب "چه کردم" و "چه باید می کردم" چندتبصره ای اضافه داشته باشند در مقابل تمام زنده گی های عادی و آدم های عامی.
می دانی اما این قصه که دوباره دارد تکرار می شود همان قصه ای نیست که قبل ها گفتم این قصه تفاوتی ظریف دارد با آن و اصل قضیه بر می گردد به آن چند ماهی که کم و بیش متفاوت بود. آبستن فراغت و مجال، و از ان جا که این مجال به هیچ انجامی منجر نشد خموده گی را پدید آورد که رهایی از آن به ساده گی گذشته نبود و از ترس تکرار حرف های گذشته مدتی زبان در قفا نگاه داشتم و هیچ نگفتم تا بلکه چیزی از درون تکانی به خودش دهد و راهی بیابد و انرژی ای تولید کند که توانی بر خواستنی باشد متفاوت، اما قصه به این جا ختم نشد و از این سکوت چند ماهه چیزی بر نیامد جز لاشه ی روزهای به هدر رفته و حرص لحظه های تباه شده و این جا بود که هم چو دیشبی که شب از نیمه گذشته بود و همه در حسرت خوابیدن چشم می مالیدند، ندایی بر آمد که " من امشب را نمی خوابم" گر چه خوابیدم تا سفیدی صبح. اما دوباره اندیشیدم که اندک نوشتن و خواندنی به از این سکوت بی حاصل است و گاهِ آن شده که به همان گام های مورچه وار تن دهم و دست از اعتصاب بی منطق و ناله بی حاصل بر کشم به راه خود ادامه دهم تا شاید "استمرار"دوای این درد بی درمان باشد و از پی روزهایی که گاهی حسی خاص و گاهی فکری دردناک را به دوش می کشند روزهایی بیاید که چند بغل رویا ارمغانم دهد و این دست ناتوان که قادر به سر هم کردن کلمات نیست روزی چیزی بنویسد که قابل خواندن باشد و شما را این چنین در مرداب جملات بی سر و ته درگیر نکند، همچنان که اکنون کرد.        
+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت9:56 بعد از ظهرتوسط لیلا |
تولدت مبارک
اولین سالگرد اتاق کوچکم فرا رسیده،

اتاقی که هدیه ای بود برای آغاز دهه ی چهارم زنده گی،

اتاقی از آن خودم.

یک سال گذشت و من از پنجره های این اتاق کوچک افق های تازه دیدم،

همسایه هایی مهربان،

دوستانی تازه و صمیمی،

که همراهی شان جذابیت نوشتن و خواندن را سبب می شد،

و دوستانی قدیمی

که انتظار حضورشان گاه روزها و هفته ها ادامه می یافت،

و کسانی هم در این بین

 که نوشته ها و گفته ها و حضور را به تمامی نادیده انگاشتند.

به هر روی گذشت، و نوشتم و خواندم و قسمتی از زنده گی و احساس و افکارم در دفترچه ای ثبت شد که شاید نگاه به آن مرا به خویش بیشتر بنمایاند و شما را به من.

چند ماه اخیر اسیر حالی بودم که مجال نوشتنم نبود و فرصت خواندن نیز، اما آنچه از زنده گی آموخته ام مرا به ادامه دادن تشویق می کند که هیچ چیز بدست نمی اید مگر آنچه که تداوم می یابد و من زاییده ی تداومم. اهسته و پیوسته به پیش می روم و از همرهی دوستان دل خوش می شوم و با لطف شان به خویش می بالم و زنده بودن را بیش از پیش ارج می نهم.

شمار سال های رفته ارزش حسرت ندارد، که هنوز وسوسه ی روزهای مانده دل ام را از امید و آرزو انباشته و من خویش را با این دو می شناسم. گر چه فراز و فرودهای این روزگار مرا نیز در گرداب ناامیدی سرگردان کرده و خواهد کرد که این نشانه زنده گی ست و من هنوز زنده ام.

تولدم و تولدت مبارک.

سی و یک امین سالروز تولدم گذشت ...


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت10:54 بعد از ظهرتوسط لیلا |
زنده گی در حال ساخت و تخریب است.

زنده گی دائمن در حال ساخت و تخریب است.

این واقعیتی ست که هر روز با آن درگیریم و در بین این دو در حرکت، همیشه نه کاملن در حال ساختیم و نه توان تخریب کامل را داریم. همیشه چیزهایی ناتمام می سازیم و به آن ها دل می بازیم و از یاد می بریم که کمالی حاصل نشده که حتا گاهی اصلن چیزی حاصل نشده، تلاش خود را یا حتا توهم خود را در نطر می گیریم و پیش می رویم و می رویم تا جایی که این حباب بشکند و توان دروغ گفتن به خویش و ساختن باور را از دست بدهیم و آن گاه فرو می افتیم و باز این گردونه می چرخد و می چرخد و ما دوباره بر دور باطل خویش می افتیم و راه نرفته را از سر می گیریم که خارج از این نتوانیم بود که ما همینیم و زنده گی نیز همین و چاره نیز همین.  و اگر بر جای خویش بایستیم و هزار بار با خویش واقعیت را زمزمه کنیم حاصل همان هیچ است و تنها تفاوت این هر دو این است که در راه اول تو همیشه درگیری و گاهی در اوج آسمان باورهایی و گاهی در ته  چاه واقعیت و در دومی تو مسیری یکنواخت تر را می پیمایی و کمتر درگیری و کمتر صعود و سقوط می کنی و یکنواختی زنده گی ذره دره توان ات را بالا می برد در حالی که تو از درون تهی می شوی .

ولی جای هیچ نگرانی نیست چرا که تازه دنیای درون و واقعیت بیرون ات هم داستان شده اند و تو از چندگانه گی نجات یافته ای و یک پارچه گشته ای.

اما شاید من این گونه نباشم، گویی من از دسته ام که هزار بار راه رفته را می پیماید و همچنان امیدوار است حتا به هیچ. انگار که جبری درونی مرا وادار می کند که تهی این زنده گی را باور نکنم. باور نکنم همان چیزی را که بارها و بارها دریافته ام و  با روح و جان لمس کرده ام. هر روز به امید دستاویزی برمی خیزم  و تکه پاره های امیدم را کنار هم می چینم و می اندیشم و می اندیشم و می گریم تا کسی حایی حرفی کلامی حسی عشقی نجاتم دهد. و هر روز شمعی ته این گودال تنهایی سوسویی می زند و باز خاموش می شود و روز چه به سختی می گذرد و روز دیگر می اید و فراموشی روزهای گذشته و ته مانده ی امیدی که هنور فریاد می زند ندیده اش نگیرم و به هیچ اش نیانگارم. جنس من از جنس همان هایی ست که هنوز به چیزی باور دارند حتا اگر ندانند که چیست، به چیزی از جنس عشق و زنده گی، و یا شاید فراتر از آن دو، یا فروتر ...

شاید جبر هر کس همان زنده گی او باشد و نوع نگاه اش و من را نیز چاره ای نیست جز این که به این جبر تن دهم و با خویش صادق باشم و باز با خویش زمزمه کنم که من هنوز زنده ام زنده گی را دوست می دارم و جذابیت ها را همچنان در بیرون و درون جستجو می کنم و هر چه آن را دورتر می یابم بیشتر ارج می نهم و امید را دوباره و دوباره تولید می کنم چرا که هنوز زنده ام و نفس می کشم و چاره ای ندارم جز این که خویش را با چیزی معنا بخشم. که عادت ندارم بر زار زدن برای خرابه هایی که از زنده گی ام باقی مانده ند، که می توانم در زیر خرابه ها چیزی را ببینم که قبلن از دیدن اش عاجز بوده ام. و امید ببندم به بودن ام.

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت11:49 قبل از ظهرتوسط لیلا |
به آرامی آغاز به مردن می کنی

به آرامی آغاز به مردن می کنی  

اگر سفر نکنی

اگر چیزی نخواهی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدر دانی نکنی

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

زمانی که خود باوری را در خودت بکشی

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر برده عادات خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

اگر روزمره گی را تغییر ندهی

اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

 

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر از شور و حرارت و احسا سات سر کش

و چیز هایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند

و ضربان قلبت را تند تر می کنند

دوری کنی ...

 

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی...

آن را عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویا ها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی ...

 

امروز زندگی را آغاز کن

امروز مخاطره کن

امروز کاری بکن

نگذار که با آرامی بمیری

شادی را فراموش نکن

 

                              " پابلو نرودا "


ولی امروز نه، شاید روزی دیگر...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت10:36 قبل از ظهرتوسط لیلا |
هیچ جذابیتی وجود ندارد

  زنده گی دچار رکود کم سابقه ای شده، سکون و سکوتی که تو را هم چون باتلاقی به درون خویش می کشد و تو هیچ آرزویی برای در آمدن از آن نداری، واژه ها رنگ باخته اند و جایگاهی در ذهن ندارند، نه از امید خبری هست نه از رویا، نه شوقی و نه عشقی، همه چیز را گرد کسالت گرفته و هیچ انگیزه ی برانگیزاننده ای یافت نمی شود، و نه حتا کوچک ترین خواستی برای تغییر این وضع، لحظه ها یکی بعد از دیگری قربانی می شوند و هیچ کدام در خاطر نقش نمی بندند، روزها می گذرند و آغوش تهی از مفهوم خویش را کشان کشان با خویش می برند و تو تنها در گوشه ای نشستی و نظاره می کنی، نه می خواهی حرفی بزنی و نه کلامی بشنوی، در افکار نامعلومی غوطه می خوری و فراموش می کنی که زنده ای.

هیچ جذابیتی یافت نمی شود، نه چیزی که آن قدر دوست اش بداری که تو را از این حباب فکری به در آورد، نه  آرزویی که هنوز در ذهن ات ریشه دوانده باشد، نه اعتقادی که خویش را بدان متصل کرده باشی و نه هیچ چیز دیگری.

تو بر جای خویش نشسته ای و در خویش فرو رفته ای و هر کار با مفهوم یا بی معنایی هم تو را از این وضع رها نمی کند مگر زمان، زمان که بی وقفه و بی معنا همچنان می گذرد و در این چرخش و تکرار روزها شاید لحظه ای این حباب تاریک بترکد و تو دوباره زنده شوی و همان شوی که بودی  با تمام پاسخ هایی که برای زنده گی داشتی و تمام حماقت هایی که می توانی دوباره تکرارشان کنی و تمام معناهای بی معنی ای که دوباره به لحظه هایت آویزان کنی  و تمام باور هایی که چون آفتاب پرست دم به دم رنگ می بازند.

و تو تنها به واسطه ی هوشمندی ذهن ات قادری که فراموش کنی ، فراموش کنی چه بر تو و ذهن و آرزوها و رویاهایت گذشته و فراموش کنی که تو آفریننده ی مفاهیمی هستی که زنده گی ات را در بر گرفته اند و فراموش کنی که عشق از همان ذهن خاموش ات نشات گرفته و در دور باطلی می گردد که از تو شروع شده و در تو خاتمه می یابد و هیچ موجودیتی خارج از ذهن تو ندارد و تو خالقی، خالق تمام دنیای غیر مادی که در اطراف ات جریان دارد، خالق همه احساس ها، عاطفه ها و حقیقت ها.

و تنها هوشمندی ذهن است که می تواند تو را یاری کند، یاری کند تا فراموش کنی، تا بتوانی باور داشته باشی، و ذهن هر چه تواناتر فراموش کارتر، که به خاطر داشتن هزاران هزار حقیقت از این دست تو را به رستگاری نمی رساند آن چنان که فراموش کردن اش.

می نشینم و هزار بار در روز هزار بار می گویم که هیچ جذابیتی وجود ندارد با این که می دانم گذر زمان حقیقت کلام را با خود خواهد برد چرا که بار احساس پشت این کلام است  که به آن معنا می دهد و زمان احساس را با خود خواهد برد و رنگ دیگر خواهد زد و روزی دیگر این جمله نیز بار احساس جدیدی را با خویش خواهد داشت به طوری که حتا فراموش کنی تو هزار بار در هزار لحظه از زنده گی ات تکرار کرده ای:

هیچ جذابیتی وجود ندارد.  

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت11:29 قبل از ظهرتوسط لیلا |
من دچار خفقانم
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها


من دچار خفقانم
خفقان...
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم ، آی
آی با شما هستم این درها را باز کنید
من به دنبال فضائی می گردم
لب بامی ...
سر کوهی...
دل صحرائی ...
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند

فریدون مشیری
+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت2:54 بعد از ظهرتوسط لیلا |
ایران من
ایران من تو را چه می شود

مبهوت نگاه ات می کنم که چه مظلومانه سبزی ات قرمز می شود.

تو رنگ می بازی با این که می دانم نمی خواهی

آرزوهای من نیز ناباورانه رنگ می بازند و دلم می لرزد

من قرمزی ات را باور نمی کنم

نه! تو سبزی

سبز سبز

و ما سبزی ات را در دل محفوظ خواهیم داشت

تنها جایی که هیچ اهریمنی را دستی برآن نیست

نمی دانم برایت چه کنم

چه می توانم بکنم

چه می توان کرد...

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت9:57 قبل از ظهرتوسط لیلا |
کتابها
کتاب ها را یکی بعد از دیگری ورق می زنم و می خوانم و می خوانم.

در هر کدام چیزی می یابم، تکه ای از زنده گی، عشق و دوستی

یا اندیشه ای که راهی تازه می گشاید.

گاه گم شده ای را می یابم که لابلای زمان به فراموشی سپرده شده

و گاه حقیقتی که نادیده مانده.

در لابلای کتابها و سخن ها به دنبال خویش می گردم

به دنبال انسانیتی که به تصویر درآمده

و من هنوز کشف اش نکرده ام.

به دنبال یافتن راهی که هنوز نرفته ام

و گسترش نگاهی که وسعت ام بخشد.

به دنبال معنایی که بر من اضافه شود

و مرا از تکرار خویش رهایی دهد.

و چه بسیار اند.



+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت12:24 بعد از ظهرتوسط لیلا |
سلام عشق من
زنده گی

 روی نازکی بند عشقی

که مرا به تو می پیوندد

ایستاده.

در لابلای خیسی چشمانم

شنا می کند

و به دنبال نگاه زیبایت

به پرواز در می آید.

و سرگردان دست هایت

می ماند.

و بالا می رود

در یکنواختی روزهایی که

 با خواستن ات جان یافتند

و با رویایم قد کشیدند


لابلای فهم تو سرک می کشد

و سر از آغوش درک من بر می آورد


پیش می رود در جاده ی  انتخاب تو

و می ایستد برای همراهی من


اگر دستان ات از لمس حضورش عاجز است

 در شادی نگاه من

 دوباره جستجوی اش کن

پر رنگی نقش روحم

در آفتاب روح ات رنگ خواهد باخت

آن گاه که هم آواز باران

هم صدا با من تکرار کنی

" زندگی این جاست"


+نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت3:4 بعد از ظهرتوسط لیلا |
فرصت ها

  زنده گی فرصت یگانه ای ست که در دستان ما قرار دارد، هر چند که ما " زنده بودن " را انتخاب نکرده ایم ولی زنده ماندن را انتخاب کردیم چرا که هنوز خویش را زنده نگاه داشتیم ولی ما مردن را نیز انتخاب نمی کنیم که خود به سراغ ما می آید.

ولی در این دوره کوتاه زنده گی در این"فرصت" در این "امکان"، آیا ما توان آن را داریم که همه چیز را به پیش ببریم؟ آیا در خود همین زنده بودن "فرصت" برای همه کاری هست؟ برای هر انتخابی برای هر اشتباهی؟ و چه دردناک است که زندگی به تو فرصت اشتباه کردن را بدهد و فرصت جبران را نه، فرصت فهم را بدهد ولی توان تغییر شرایط را نه. برای همه ما پیش می آید، کم و زیاد، کوچک و بزرگ و آن جاست که ما طعم گس تلخکامی و نا امیدی را می چشیم، آن جاست که نمی توانیم اندوهگین نشویم و در خویش فرو نرویم.

 شاید بهتر باشد که به زنده گی بعنوان فرصت بی پایان نگاه نکنیم و چیزی را در آینده جستجو نکنیم، شاید بهتر باشد همه حرف هایمان را بگوییم و به زمان اجازه بازی ندهیم که زمان گاه بازی گر ناقابلی ست.  

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت12:43 بعد از ظهرتوسط لیلا |